بازم اومدم
اما مثل همیشه دیر...واسه شهریورماه به "دوستت دارمها" نرسیده بودم.میدونم ازم ناراحته....
منم که مناسبت خاصی نداشتم.البته یه مناسبت خیلی مهم بود اما ترجیح دادم در موردش ننویسم.بالاخره یه سری چیزا اسرار دل آدم میشن.
اما چه میشه کرد.یه مسافرت واسم پیش اومد به همراه داداشم.دو نفری باهم بودیم.یه سفر به شمال...گرچه هر سفری دلتنگی داره ، بیقراری داره...اما واسه خودش یه تجربه ست.مقصد اول ما "لاهیجان" بود...ما با پیش بینی اینکه آخر شهریور هوا خوبه با لباسای خیلی تابستونی اومدیم اما همین که رسیدیم اولین استقبال کنندمون بارون بود.اونم بارون شدید.طوری که همه مسافرا فرار کرده بودن.منم که با سرما میونه خوبی ندارم.اما گیر افتادم.خلاصه نزدیک بود که" دوستت دارمها" متن جدید رو دیگه تا ابد به خودش نبینه...یه هفته بود که آب و هوای شمال سرد و بارونی شده بود.اما از اونجایی که من همیشه خوش قدمم چند ساعت بعد از ورودمون به "لاهیجان" آب و هوای سراسر شمال عالی شد.یه آسمون آبی...هوای معتدل...دریای آروم...خودتون حدث بزنین فقط چی کم داره.
"لاهیجان" شهر زیباییه."بام سبز" و "استخر"ش خیلی زیباست.به خصوص تله کابین رو هم که تازه گذاشتن عالی شده.یکی از زیبا ترین لحظه ها واسم وقتی بود که روی تراس ، یه صندلی میذاشتم و رو به طبیعت سبز و خونه های شیروونی دار،با گیتارم آهنگ
رو میزدم...
ما یه روزم "رامسر" بودیم.من "رامسر" رو خیلی دوست دارم. به خصوص تفریحگاه "جواهرده" که واقعا یه جواهره... یه بهشت روی زمین.چه خوبه آدم بتونه با اونی که دوستش داره اونجا بره... اما اگرم خودش همراهش نباشه ، یادش که هست...میتونه به یادش زیر یه آلاچیق بشینه و این ترانه رو بخونه: " تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم.پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم ، تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران ؛ تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم..."
"توسکا سرا" و "هتل قدیم" رامسر هم که دیگه جای خود.به خصوص اون خیابونی که از درِ هتل قدیم کشیده شده و مستقیم به دریا رسیده و یه مجتمع تفریحی زیبا اون آخر خیابونه..وقتی پیاده این مسیر رو از بین اون همه درخت بلند قدم میزنی جز به دوست داشتن نمیتونی به چیز دیگه ای فکر کنی...
شهر" رشت"..."چمخاله"..."چابکسر"...و "آستانه".من عاشق اسم این شهرم.هر وقت ازش رد میشم یا تابلوی راهنمای این شهر رو میبنم بی اختیار به یاد شعر شاملو می افتم که میگه:
"باید اِستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد...."
گرچه این شعر کوچکترین ربطی به اسم ابن شهر نداره.اما تشابه اسمی واسه من این شعر رو تداعی میکنه.
متاسفانه فرصت نبود که به سمت شرق شهرای شمالی بیشتر پیش بریم.
منم دلم نیومد واسه شهریور ماه چیزی ننویسم.به خصوص اینکه دیدم واسه بادگاری میتونم تو روزای آخر این ماه ، تو شهر لاهیجان "دوستت دارمها" رو یاد کنم .سال قبل هم همین روزا شمال بودم.اما نشد "دوستت دارمها" رو سروسامون بدم.حس کردم یه خورده ازم دلخور شد.این شد که الان که دارم این مطلب رو مینویسم ، از پنجره اتاق میشه مناظر زیبای شهر لاهیجان رو دید.
دوستت دارمها این سری بیشتر به سفرنامه شبیه شد.منم خوشحالم که تونستم به این بهونه با شما دوستای همیشه دوست داشتنی دوستت دارمها راحت تر صحبت کنم.
نمیدونم چند روز دیگه ماندگارم.اما باور کنید هیچ جا به شهر و خونه خود آدم نمیشه....
درسته که اینجا واقعا زیباست.شهرای شمالی روح آدم رو جلا میدن.اون روستاهایی که باید جاده های باریکی که از جنگل میگذرن رو طی کنی تا بهشون برسی.با اون برکه های زیبای پر آب و اون غاز و اردک های قشنگ. شالیزارهایی که دارن؛ (راستی قراره فردا به یکی از اون روستاها برم). این همه مناظر بکر و زیبا.خونه های کلبه ای.ساحل دریا به این زیبایی.همه جا سرسبز.همه چیز دیدنی...
اما هیچ جا به خونه خودت نمیشه...هیچ جا شهر خودت نمیشه...کنار خانوادت...اتاق خودت...
و اینکه "بتونی تو شهری که اون داره نفس میکشه ، نفس بکشی...تو اون هوا...حتی اگه نبینیش..."